تبليغاتX
شاید یه روزی یه فرشته






















شاید یه روزی یه فرشته

یه فرشته از آسمون برای عزیزترین موجود خدا مادر...........................نصیحت ممننننننننننننوع

سلام به همه ....بالاخره نی نی منم دنیا اومد

هفتم دی رفتم برای سزارین  و ساعت ۱۰ صبح محمدپارسای من دنیا اومد

البته یکم اذیت شدیم اخه پسملی زردی گرفت و ۴ شب بیمارستان بودیم ...ب

خدا انشالا حاجت همه رو بده

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 18:20 توسط مامان پریسا| |

سلام به همه ....بالاخره نی نی منم دنیا اومد

هفتم دی رفتم برای سزارین  و ساعت ۱۰ صبح محمدپارسای من دنیا اومد

البته یکم اذیت شدیم اخه پسملی زردی گرفت و ۴ شب بیمارستان بودیم ...ب

خدا انشالا حاجت همه رو بده

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 18:20 توسط مامان پریسا| |

سلامممممم به همه دوستای گلم ........ دلم واسه همتون تنگ شده ....

نمی دونین چقدر خوشحال شدم وقتی صفحه رو باز کردم و خوندم اکرم عزیزم مامان شده ...... خدا رو شکرررررررررررررررر .. تبریک میگم عزیزم ایشالله که دوران بارداریت رو بسلامت طی کنی و فرشته ناز و خوشگلت رو تو بغل بگیری ....

اومدم بگممممممممم خاله های مهربون واسه من و پرنسسم دعا کنین .. ۴ روز دیگه میرم بیمارستان تا دسته گلم بیاد تو بغلم ........ هنوز باورم نمیشه که خدای مهربون منم لایق این موهبت آسمونی دونست ...... بعد از اون همه روزای سخت الان دارم با همه وجودم اومدنش رو احساس میکنم ..... پنج شنبه صبح روز دیدار من و ویانای کوچولومه ......... خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

 

برام دعا کنین فرشته کوچولوم بسلامت بیاد ........ منم اگه قابل باشم موقع زایمانم واسه همه دعا میکنم که ایشالله به همه حاجت های قشنگتون برسین

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:5 توسط مامان الهام| |

سلام دوستان خوبین دلم واسه اینجا تنگ شده بود خیلی وقته نیومده بودم .
 
اومدم بگم که منم مامان شدم 
 
خیلی خیلی خوشحالم ... اصلا باورم نمیشه ...

بالاخره نوبت منم شد .... بالاخره خدا خواست تا منم حس مادرشدنو درک کنم ...

................................ خدایا هزار مرتبه شکرت ..........................................

امیدوارم همه منتظرا به زودی به آرزوشون برسن .

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 21:30 توسط اكرم| |

 
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 21:25 توسط اكرم| |

چیزی واسه گفتن ندارم جز دعا

دلم برای اینجا و نوشتن توشو و دوستای خوبم تنگ شده بود

نمیدونم چرا صفحه رو که باز کردم اشکم سرازیر شد

به امید روزی که همه ی دوستای گلم طعمه مادر شدن رو بچشن

دوستتون دارم

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 0:54 توسط مامان سارا | |

دوستان عزيز چند وقت پيش با خانمي آشنا شدم كه بعد از يازده سال ناباروري، با مراجعه به دكتر صاحب كشاف، (تهران) سه قلو باردار شده و حالا دو پسر و يك دختر دو ساله داره، همه آدرسا و شماره هاشو هم گرفتم اما خانومه گفته هزينه ي زيادي داره، خواستم از شما دوستاي عزيز بپرسم، اين پزشكو مي شناسيد و نظرتون درباره ي اون چيه؟ هر چي دربارش مي دونيد بهم بگيد، ممنون مي شم..............

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:7 توسط نگاهين| |

 

هنوز مادر نشدم! هنوز منتظرم!! یک مادر منتظر که شاید هیچ وقت مادر نشه!!! خدایا رحم کن...

مرداد ماه بود که بالاخره تصمیم نهایی رو گرفتم و طی یه عملیات انتحاریرفتم پیش به سوی عکس رنگی......کاری که می بایست یکسال و خورده ای پیش انجام میدادم...و هربار...از دستش فرار میکردم

یه باره جستی ملخک ،دوباره جستی ملخک، سه بار به دام افتادی!!

بالاخره بعد سه سال قفل دهنم وا شد در حقیقت قفل قلبم......فقط یه ذره تونستم به خواهرم نخ بدم که آرهههه..........ما هم.......چه خوب شد که بالاخره یکی از دور و اطرافم فهمید و کمکم کرد.....قربون خواهر عزیزم بشم که سریع استقبال کرد و گفت همراهت میام......اومدیم تهران و عکس رنگی انجام شد.......نمیگم اذیت نشدم چون دروغ نمیگم!! اما درد و اذیتش به خاطر مایع حاجب یا گرفتگی نبودددد اصلا......

کلا بیشتر ترس و استرس و وحشی گری ذاتی من بود.......بعدش که بلند شدم از روی تخت انگار بار یک دنیا رو از روی دوشم ورداشتن......شکـــــــــــــــــــــــــــــرت خدا.......از خوشحالیم گریه کردم ..خوشحالی اینکه شاید قدمی به ماه کوچولوم نزدیک شده باشم، خوشحالی اینکه بالاخره به یکی از ترسهام غلبه کردم، خوشحالی اینکه یکی از کابوسهای بزرگ زندگیم تموم شد!!!!خانومایی که اونجا بودن فکر کردن من از درد گریه میکنم........

جواب عکس هفته ی بعد آماده میشد......سارای عزیزم مدیر همین وبلاگ که همیشه به خاطر دلداری و کمکهاش مدیونش هستم و براش همیشه دعای خیر میکنم لطف کرد و به پیشنهاد خودش برام جواب رو گرفت و پست کرد......ســـــــــــــــــــارا جونم بازم میگم مثل خواهر بزرگتر هستی برام .......برای همه چیز ممنون.......خدایا مهدیارتو برات نگه داره.......

جواب عکس رو بردم پیش دکتر.....یه خانوم دکتر جوون.....که خب بر اساس سنش فکر نمیکنم خیلی پرسابقه باشه......آخه دکتر خودم نوبت نداشت تا هفته ی بعدش و من بی صبر بودم........

گفت همه چیز رو به راهه و هیچ مشکلی دیده نمیشه.....گفت احتماللل داره گرفتگی بوده باشه و با این مایع باز شده باشه.....شاید......و چیزی رو توی شرح عکس یا خوده عکس نشون نداده...گفت این ماه رو امتحان کن.......ببینیم چی میشه.......دارو و هیچی هم نداد.......

نمیدونم والا.........هنوزم چشمم به دستهای مهربون پروردگارمه......به غیر از اون هیچ مامن و ماوایی ندارم.....فقط و فقط از خودش میخوام و لاغیر.......هنوزم با اینکه این همه فشار روحی رومه باز دلم قبول نمیکنه که برای بچم نذر و نیازی بکنم و به خدا اصرار بکنم.......نه........دلم میخواد با خواسته و رضایت خودش بهم بده........خدایااااااااااااا پس کی؟؟ کی نوبت من میشه و رضایت میدی؟؟ببین من که بهت اصرار نمیکنم پس خودتم یه نگاه بهم بکن.......راضیم به رضای خودت

خدایا بسه انتظار.......کاش صلاح بدونی و بهم بدی.........

قربون همه ی دوستای نی نی سایتیم بشم......خیلی خوشحالم که بیشترتون جوجوهای نازتون رو توی آغوش کشیدین یا منتظرین تا دنیا بیاد.......برای همه تون آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم.....ایشالا بقیه ی دوست جونای منتظرم هم به زودی حاجت روا بشن و دامنشون سبز بشه

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 13:59 توسط تمنا| |

سلام به همه دوستای گلم ............ دلم واسه همتون خیلی تنگ شده بود .............. دلم واسه مادرانه هامون خیلی تنگ شده بود ..........

من و دخملم خدا رو شکر خوبیم ......... هفته ۲۷ بارداری هستم ... ویانای من داره کم کم تپلی میشه و جات داره تو دل مامانش تنگ میشه .........  تقریبا استراحت مطلقم  چون بخاطر سقط و زایمان قبلی سرکلاژ شدم .....

برامون دعا کنین بچه ها ........ خیلی احتیاج به دعاهای قشنگتون دارم ......... دعا کنین این بار پرنسسمونو به سلامت بغل بگیریم ............. خیلی بهش دل بستیم .......... هر شب کلی با همسری در موردش حرف می زنیم .  با تکوناش کلی برامون دلبری میکنه .

خدایا این شادی رو از دلامون نگیر .......... 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 12:24 توسط مامان الهام| |

سلام به همه دوستای گلم....عید همتون مبارک...

خیلی وبلاگمون سوت و کور شده چرا دیگه نمیاین ...چرا مطلب نمیزارین....حیف بخدا

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 19:19 توسط مامان پریسا| |

سلام به همگی .بالاخره من اومدم ...خیلی وقت بود که چیزی ننوشتم.

.اول از همه بگم که نی نی من پسره

شنبه رفتم سونوگرافی بعدش به همه دوست و اشناها اس ام اس دادم..عالمو ادمو خبر کردم.

امسال که نمیتونم روزه بگیرم بخاطره نی نی .پارسال همش دعا میکردم ای خدا من نی نی دار بشم

قران ختم کنم بالاخره خدا  بعد یکسال و نیم جوابمو داد.

امیدوارم به حق این ماه همه به آرزوهاشون برسن و خدا به همه اونایی که ارزو دارن مادر بشن یه نی نی ناز بده ..

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 20:54 توسط مامان پریسا| |

سلام دوستان عزیزم

خوبین؟تولد نی نی های مادرانه رو تبریک میگم وامیدوارم یه روز اینجا هیچ کی منتظر نباشه

مدتهاست که دست ودلم به نوشتن نمیره وبلاگ خودمم رو هم دیگه آپ نمیکنم با خودم عهد کردم تا زمانی که نی نی دار نشم دیگه ننویسم ..فکر نکنین توی این مدت نشستم ودست روی دست گذاشتم ومنتظر معجره ام نه !یه بار میکرو کردم ومتاسفانه جواب نگرفتم والان هم دارم خودمو برای آخرین میکرو آماده میکنم اگه خدای نکرده جواب نگرفتم حتما یه فکردیگه ای میکنم ودیگه درمان رو ادامه نمیدم ...به هر حال یه قسمت از زندگی ما هم اینه ..........

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 13:19 توسط شبنم| |

پارسال این موقع دخترکم توی دلم بود و من بی خبر بودم ...

روز 31 تیرماه برای بار هفتم ای یو ای داشتم ... به شوهرم گفتم این آخرین تلاش منه ... در صورت منفی شدن نتیجه ، دنبال کارهای پذیرفتن سرپرستی بچه  می رم .

امروز تولدمه ... خدا پارسال هدیه تولد من رو داده بود اما من یازده روز بعد فهمیدم ...

امسال اولین سالیه که توی عکسهای تولدم ، دختر کوچکی رو به بغل دارم ...

آرزو می کنم تموم کسایی که هنوز چشم انتظارن ، توی عکسهای روز تولد سال آینده اشون ، بچه ای به بغل داشته باشن .


نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 23:35 توسط lمامان سفید برفی| |

دوستاي گلم خيلي وقته كه از هيچكدومتون خبري نيست، كجاييد؟

 انگار همه ي ماماني منتظر نا اميد از مامان شدن،

نشستن و دل به اميد فرداها نشستن،

 توي اين ماهاي عزيز آرزو مي كنم همگي به آرزوي قشنگ مامان شدنمون برسيم.

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 14:28 توسط نگاهين| |

سلام

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم هزار تا حرف داشتم که بگم نمی دونستم اول تبریک عید رو بگم!(آخه من از پارسال تا الان برا آپدیت نیومدم ولی برای اینکه دیگه این مشکل پیش نیاد از حالا سال 1391 مبارک باشه) از خودم بگم، از تینا و بزرگتر شدنش بگم، از اینکه چه قدر دل درد داشت، از تنهاییم بعد از زایمان، از شب بیداریهام، از نگرانیم، از خسته شدنم، از نا امیدیم، از دلتنگیهام، از.... خلاصه اینکه انقدر ازین از ازها!!!! داشتم که بگم ولی یه لحظه همه حرفهام توی یه کلمه خلاصه میشه من مادرم. پس مثل همیشه فقط سکوت و صبر، همین و بس...

راستی روز زن،مادر به همه زنها و مامانها مبارک باشه.امسال هم روز مادر برای من مثل یکی از همین روزها گذشت و رفت و تنها هدیه هم...؟ همین که من تینا رو داشتم.بگذریم..... باز داشت یادم می رفت من مادرم پس سکوت و صبر...

بگذارید از تینا بگم: ماشاالله خیلی شیرین شده از خودش صداهای مختلف در میاره و گاهی اوقات عین بچه گربه صدا میده خلاصه با آوازهاش خونه رو، رو سر میذاره. جدیدا داره تلاش می کنه که روی شکمش بچرخه.مدام برای من می خنده.الان دیگه سه ماه و نیمش شده و چه قدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که تازه به دنیا اومده بود و دکتر بهم گفت وزنش 2 کلیو 540 گرم و قدش 49 هست و من کلی غصه کم وزن بودن تینا رو خوردم ولی حالا ماشالله بزرگ شده و برا خودش خانمی شده!

تینا فقط از شیر من تغذیه می کنه و از شیر خشک متنفر هست و همین طور از شیشه پستونک و پستونک.به خاطر همین منم کار و شرکت رو بوسیدم گذاشتم کنار و با عشق و علاقه  شبانه روز با تینا سرگرم هستم.سعی میکنم هر هفته بیام و از کارهای تینا بنویسم.فعلا فکر کنم برا این هفته کافی باشه.

پی نوشت: این مدت که من نبودم چند تا از دوستای گلم مامان شدند و چند تا از نی نی ها هم به دنیا آمدند به همه شون تبریک میگم و عذرخواهی می کنم که به وبلاگشون سر نزدم.باور کنید به اینترنت دسترسی ندارم.

راستی عکس های تینا رو توی وبلاگش گذاشتم.

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 16:48 توسط مامان نينا| |

سلام به دوستای خوبم

منم یه مامان منتظر هستم. چند ماهی هست که به اینجا سر می زنم. من 29 سالمه و 10 ماهه که منتظرم تا خدا بخواد و من مادر بشم ولی نشدم. از همه شما می خوام که توی دعاهاتون به یاد من هم باشید.

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 12:39 توسط مامان هيوا| |

از ديروز تا حالا هيجده تا پيام از دوستام برام اومده و همه نوشتن، « روز زن مبارك » انگار همه از اين نگرانند كه اگه بنويسند مادر، من دلم مي گيره، نمي دونم شايد اگه منم جاي اونا بودم اينكارو مي كردم، ولي خداي مهربون تو كه دوست داري هميشه بنده هات شاد و سر حال باشن، چرا يه هديه روز مادري برام نمي فرستي و راستي راستي لقب مادر رو بهم نمي دي؟ البته اين مدت خيلي سرحالتر بودم، واسه نمايشگاه كتاب تهران يه سفر به تهران و بعدشم قم داشتم، هنوز آرامش چاه عريضه جمكران و شب ساكت و بهاريش توي وجودمه، يا حضرت معصومه، روزت مبارك، دعاهام رو يادت نره، دلم مي خواد سال ديگه روز مادر، همه بهم بگن مادر روزت مبارك......

روز همه ي ماماناي گل وبلاگ مادراي منتظر هم مبارك، ايشالا كه سايتون هميشه بالاي سر فرشته هاتون باشه.  


نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 11:22 توسط نگاهين| |

سلام به دوستای خوبم

منم یه مامان منتظر هستم. چند ماهی هست که به اینجا سر می زنم. من 29 سالمه و 10 ماهه که منتظرم تا خدا بخواد و من مادر بشم ولی نشدم. از همه شما می خوام که توی دعاهاتون به یاد من هم باشید.

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 7:37 توسط مامان هيوا| |

چقدر خوشحالم که الهام مامان شده ... باورم نمیشه که دیدم پریسا هم مامان شده ... خدایا شکرت ... امیدوارم یه روز بیاد که اینجا پر از مامان بشه ...نگاهین..تمنا ... شبنم ...همه اونهایی که اسمشون کنار وبلاگه ... به اسمشون یه مامان اضافه بشه ...

دعا می کنم برای همه اشون ...

دختر کوچولوی من دیروز یک ماهه شد ... اسمش آنیتا است ... و برای همه خاله های مهربونش یه بوس گنده می فرسته و دعا می کنه تا فرشته های شما هم زود پیشتون بیان ...



نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 9:28 توسط lمامان سفید برفی| |

اومدم بگم.............. منم مامان شدم.......

خیلی خیلی خوشحالم....اصلا باورم نمیشه...... طبیعی ....اونم بعد سه تا ای یو ای نا موفق ....

بالاخره نوبت منم شد ..... بالاخره خدا خواست تا منم حس مادرشدنو درک کنم.....

................................خدایا هزار مرتبه شکرت..... .....................................

امیدوارم همه منتظرا به زودی به آرزوشون برسن ....

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 0:18 توسط مامان پریسا| |

Design By : Night Melody